رديف حريف

مي‌شود ديوانه‌كن گاهي ميان واژگان، تِ

آه اگر آگه كنيد آن يار بازيكن از آن، تِ

او كه داند اين دلم از «كان» عشق آرام گيرد

هر دمي تا دل بلرزد، مي‌نويسد كنج كان، تِ

گر به خوان باده‌نوشان در سبو آبي نريزد

«آش» غم را مي‌گذارد در ميانش يارمان، تِ

در تراز آن دو جادوساز پر كين، واژگونه

پرده‌داري مي‌كند بر «راز» چشمش بي‌گمان، تِ

بيدرنگ آن كيمياگر «مست» اگر گويم زرم كن

سوزدم در بوته‌ي دل تا برون ريزد نهان، تِ

گفتم اي جان چشم دل را «بس» كه بيند روي ماهش

گفت با من چشم دل را بست با اي واي جان، تِ

آذرماه 98

چشمهايش

چشمهايش

هر دم از نزديك و دور از چاره‌سازي‌هاي چشمت

دل به فرياد آمده است از شور بازي‌هاي چشمت

بر سر ناز است و بر من هر شب از رندي نگاهت

مي‌زند ابروي مست از دل‌نوازي‌هاي چشمت

پاي جان را نيست جز بر كوره‌راه عشق راهي

چون ببندد چشم او را دست‌يازي‌هاي چشمت

عشق بر دل، جستجو در آتش است از نونيازي

وه چه كرد آتش‌كشي اين بي‌نيازي‌هاي چشمت

تا هوا خوشتر كنم من چون سپند از سينه ريزم

صد هزاران آرزو بر جان‌گدازي‌هاي چشمت

در كمان‌گيري دلم برده است و شد با داغ دوري

گردن‌آويزي نشان از سرفرازي‌‌هاي چشمت

گر به چشم آيد زماني پاك‌دين را، مي‌كشاند

بت‌پرستان را به افسون، جانمازي‌هاي چشمت

گرد كردم روزگاري برگ دل در بي‌نوايي

نازنين بر باد رفت از ترك‌تازي‌هاي چشمت

آبان 98