روانه

دردي ز دل بر آمد و ناگفته ره گرفت

در خون گريخت خامه و آشفته ره گرفت

خنياگري است با دم شيوا و پنجه‌اي

كز خود برون به ناله‌ي نشنفته ره گرفت

مستانه سر به آب سخن مي‌برد فرو

دستي كه سوي گوهر ناسفته ره گرفت

در كاروان ميكده چشمش به دل نشست

زيباي ما كه با دل ناخفته ره گرفت*

اين عشق پاك‌رو به دل افسانه‌اي است چون

مهمان كه رو به خانه‌ي نارفته ره گرفت

شد آبيار نرگس مستش به جام مِي

هر كس پي‌اش به نذر پذيرفته ره گرفت

اي دوست با تو هر كه رود رفته سوي دل

سرمست اگر در آتش بنهفته ره گرفت

باران به ياد روي تو در نيك‌راه مهر

در پيشگاه غنچه‌ي نشكفته ره گرفت

با لاله اين شقايق خودرو به باغ جان

دهقان تويي كه چون سمن آشفته ره گرفت

 

تَنَامُ عَيْنِي وَ لَا يَنَامُ قَلْبِي

 

آذر 1399

پاسخي بر "چاره"

دل قوي دار كه دردانه غمت چاره كند

لحن آواز خوشت، رنج و غم آواره كند

پند و اندرز مگو، مست چو ديوانه برقص

بند بگشاي كه زنجير، به صد پاره كند

ناله از دوري ساغر سببش جام تهي است

مست جاويد تو را ساقي اين‌كاره كند

زلف دلدار پريشان و لبش لعل و نگين

چون سليمان كه صبا خاتم انگاره كند

چشم دل باز كن و ديده ظاهر مپسند

جلوه، دلدار نكوخوي چو مه‌پاره كند

دل به دريا فكن و عشق گزين، دين بگذار

بس كه تزوير و ريا زاهد ميخواره كند

پند درويش نيوش و سخن از عشق بگو

كفر و طامات چو دين، شيخ ستمكاره كند

هم به درمان و همي درد مرا بود اميد

چون كه عارف به غزل درد نهان چاره كند

شهاب افضل 99/9/1

فرسته اي از سوي دوست گرامي و بزرگوارم جناب آقاي شهاب افضل بر پايه غزل "چاره" در فرسته پيشين

چاره

چاره

 

دل رنجور مرا درد تو بي چاره كند

جاي آواز خوشم خون به شب آواره كند

پند كس نشنود از من دل ديوانه‌وشم

هر چه جز موي تو زنجير كنم پاره كند

آن چه از رنج جدايي ز تو بگذشت به ما

كس به يك نامه نيارست كه يك‌باره كند

از پريشاني خود با سر گيسوي تو نيست

پهنه‌گاهي كه تو را كس، شكن انگاره كند

هر كه را آرزوي ديدن جانش باشد

ياد ِ تك‌چهره‌ي زيباي تو مه‌پاره كند

هر كه داند سر پيوند تو دارد، دل و دين

همه در بازد و در پاي تو مي‌خواره كند

برو اي كام سخن‌چين كه در اين پند تباه

نيست گوشي كه مرا يار ِ ستمكاره كند

گر به درمان سيه‌كاري من نيست اميد

سرنوشت است و بد و نيك مرا چاره كند

آبان 1399