پيران پريشان

پير پيران پريشان شده پيمانه‌پرست

شمع دل سوخته در آتش پروانه‌پرست

زير زيبايي و زينهار و زيان‌ها و ز يار

جام جان جست و جواني، دل جانانه‌پرست

شد ز فرياد فريبنده‌ي فرهادفرش

ديو و ديوار به ديوان همه ديوانه‌پرست

از هنرهاي همين هوش و دو هندوست هنوز

جان در افسوس و در افسار دل افسانه‌پرست

راهپور مهرباني

چو گلي و آفتابي به جهان مهرباني

خنك آن تني كه گيرد ز تو جان مهرباني

نه من از تو در شگفتم ز نوازشي كه ديدم

كه به هر دري هميني و همان مهرباني

به نگارخانه‌ي دل هنري نمانده در كس

كه تو را به رخ كشيدم به نشان مهرباني

به سياه‌بوم بختم، همه آب زندگاني است

چه در ابر تيره باشد چه روانه! مهرباني

ز فرشتگان شنيدم كه در آسمان بخوانند

سخني كه از تو دارم به زبان مهرباني

به از اين چه جاي پندم به ستم‌سراي خاكي

نبرد زمانه سودي به زيان مهرباني

دل راه‌پور* ما را چو به زير پر گرفتي

كند از دهان تنگت گذران مهرباني

تو گشوده‌اي به شادي همه دست نيك شاهي

منم آن گداي راهي سر خوان مهرباني

دل و چشمت اي كبوتر به خداست در تپيدن

به بهارخواب هستي، نگران مهرباني

به فراخ‌ناي چشمت نرسد اگر بر آيد

پر و بال مرع بينش به كران مهرباني

 

* راه پور: ابن سبيل، در راه مانده ؛ جسارت بنده در واژه سازي بجاي ابن سبيل