خشكم زد از تو خوش كه شبي روشنم كني

باد آتشي ز ناز و نوا بر تنم كني

مي‏‏ خواهم آنچنان كه دلت مي‏ كشد، كمي

درگير آب و سنگ و دم و آهنم كني

در زير تيغ ناز تو، تن در دهم به عشق

گر جان تازه در تن ِ چون هاونم كني

اي خوش‏ تراش مست، به چرخي كه مي‏زنم

كي دست و دل به كار تراشيدنم كني؟

از رشته ‏ي نگاه تو برّنده ‏تر كجاست؟

كاين چاك دل بدوزي و در سوزنم كني

شد هفت‏ بند اين دل پابست من ز مهر

زنجيري ِ تو تا همه در شيونم كني

در كارگاه چشم اميدم نساختند

جز دستي از خدا كه تو بر گردنم كني

چشم از چراغ ياد لبت سرخ كرده ‏ايم

بس نان آرزوست كه در روغنم كني