چاره

 

دل رنجور مرا درد تو بي چاره كند

جاي آواز خوشم خون به شب آواره كند

پند كس نشنود از من دل ديوانه‌وشم

هر چه جز موي تو زنجير كنم پاره كند

آن چه از رنج جدايي ز تو بگذشت به ما

كس به يك نامه نيارست كه يك‌باره كند

از پريشاني خود با سر گيسوي تو نيست

پهنه‌گاهي كه تو را كس، شكن انگاره كند

هر كه را آرزوي ديدن جانش باشد

ياد ِ تك‌چهره‌ي زيباي تو مه‌پاره كند

هر كه داند سر پيوند تو دارد، دل و دين

همه در بازد و در پاي تو مي‌خواره كند

برو اي كام سخن‌چين كه در اين پند تباه

نيست گوشي كه مرا يار ِ ستمكاره كند

گر به درمان سيه‌كاري من نيست اميد

سرنوشت است و بد و نيك مرا چاره كند

آبان 1399