شکفتن ِ گل سوری اگر چه یک لختی است

خود آزمون شکوه و نشان سرسختی است

درون شهر دل ای خواب‌گرد سر در گم

نگاه ِ بر گل خودرو، کلید خوش‌بختی است

ز باد شاید و باید، چو بید می‌لرزد

جوانِ مانده که بازش بهانه کم‌رختی است

رها ز بیم و تپش سوی کامیابی رو

که نام مادر آسانی ای جوان، سختی است

مگر ز نزد خدا واژه‌ها نمی‌آیند

به گفتگوی درونی که همچو پاتختی است

همین که واژه به ذهنت رسید، راهی شو

نه هر شگرد فریبنده، دام بدبختی است

بهمن 1400

 

به بهانه خواندن کتاب حکایت دولت و فرزانگی

نوشته مارک فیشر