شفای جان

عشق به گرد ماه‌ام آینه بسته بر ما

در دل کهکشانش، عقل ستاره‌پیماست

چشم دگرپذیری شهپر کامیابی است

دست خیال من در دیدن یار، بالاست

نقش نگار ما را پنجه‌ی عشق بندد

این همه ذهن زیبا زآن رخ ماه‌سیماست

تن به کشیدگی ده چون مِه و ابر و بنگر

پرتو یار ما در هر چه به نام، پیداست

گشت و گذار درد از یاد گناه تا کی؟!

بازی دوست باشد واکنشی که از ماست

اوست ز هم‌سرشتی، آب‌رسان جان‌ها

ما همه برگ سبز و او چو درخت تنهاست

فروردین 1401

به بهانه خواندن کتاب روح اسپینوزا

نوشته نیل گراسمن

ترجمه مصطفی ملکیان

دنگ و فنگ روانشناسی

یاد آن روزی که ما هم دنگ و فنگی داشتیم

کرک و پشمی در کلاه و آب و رنگی داشتیم

در میان کوچه یا میدان جنگ و کارزار

از مراد ار خر نه اما اسب لنگی داشتیم

رشته‌ی پیچیدگی در دست ما چون موم بود

زیر و روی ساده‌انگاری، زرنگی داشتیم

پای هر منبر بسا پیدا چو می‌شد گوش مفت

کمتر از امروزیان حرف جفنگی داشتیم

نطق‌مان را تجزیه‌ش کردیم و هر نوعی که بود

چار چشمی، روی ترکیب‌ش درنگی داشتیم

شیله پیله جفت کار کس نبود و جور ِ جور

نامجازی، دوستان شوخ و شنگی داشتیم

ترسی از روشنگری یا طشت رسوایی نبود

دشمنانی دنگ و بنگ و بس مشنگی داشتیم

روده‌بر می‌شد زمانی مجمع شورای عشق

چون هواداری بدین مست و ملنگی داشتیم

خودنمایی چون به مرز خودفراموشی رسید

ما فروش شورت و شلوار پلنگی داشتیم

ریشه‌کن کن پوچی خودبرترانگاری ز دل

چون تو ما هم تکیه بر کاخ کلنگی داشتیم

لابه لای یادگاری‌ها به زودی گفتنی است

عمرمان رفت و چه امکان قشنگی داشتیم

اسفند 1400

گل سوری

شکفتن ِ گل سوری اگر چه یک لختی است

خود آزمون شکوه و نشان سرسختی است

درون شهر دل ای خواب‌گرد سر در گم

نگاه ِ بر گل خودرو، کلید خوش‌بختی است

ز باد شاید و باید، چو بید می‌لرزد

جوانِ مانده که بازش بهانه کم‌رختی است

رها ز بیم و تپش سوی کامیابی رو

که نام مادر آسانی ای جوان، سختی است

مگر ز نزد خدا واژه‌ها نمی‌آیند

به گفتگوی درونی که همچو پاتختی است

همین که واژه به ذهنت رسید، راهی شو

نه هر شگرد فریبنده، دام بدبختی است

بهمن 1400

 

به بهانه خواندن کتاب حکایت دولت و فرزانگی

نوشته مارک فیشر

خواهش باران

ای خوانده تو را سوز دل خام، که باران

وی دست نیاز از  تو  کشد وام که باران

در گوش سپهر آتش صدتیغه فکنده‌است

آه ِ  چمن  و  غنچه  به  پیغام:  که باران

در  بستر  مرگ،  آه  در آمیخته  با خاک

آنجا  که دمد*  ماهی ِ در دام:  که باران

در  هق هق دهقان  و  فغان‌داری  زاغان

افتاده به خواهش  گل  بادام : که باران

دارد به جگر داغ و دریده است به فریاد

هر لاله  لب و جامه  بر اندام،  که  باران

"خون  بارد از آن گونه  که  باران بهاری"

در  باغ  چو  نالد   رخ  گلفام :  که  باران

بشکافت دل کوه و  در اندوه  فرو خورد

چون گوهر اشک از  لبش آرام: که  باران

برداشت در آبشخور خشک از همه‌سو باد

همپای  ستور  از   دل  ناکام :  که  باران

چون فاخته کوکو زند آهوست که جانکاه

هو هو  کند  آغاز  و  در  انجام:  که  باران

در زخمه‌ی ناهید، غریونده چو پروین

کیهان شده در هی‌هی بهرام که باران

این چشم چروکیده، پی چاره چه بی‌تاب

با  ابر  پریشان شده  همگام،  که  باران

بیگانه  رمید از تو  و  در سوگ زمین، زار

افتاد  و  به درگاه تو  شد رام  که باران

تا خاک و چراگاه چو بخت است سیه‌روی

شب، ناله بلند است بر این بام: که  باران

یا رب؛

تو به باران و به باران و به باران

یارب تو بباران و بباران و بباران

 

* دمیدن: دعا کردن

آذر 1400

خیلی دلتنگیم امام رضا

به گریه می‌گذرد ، این فراق یلدایی

هزار و سیصد و اندی ز عصر تنهایی

از آن زمان که ارادت درآمد از در شوق

و برد دست جدایی، زمان به یغمایی

از آخرین نفسی کز کشیک دل گره خورد

نگاه حسرت ما در امید شیدایی

همیشه ساعت ِ دلتنگ و نیم می‌دیدم

رواق وصل تو در صحن ناشکیبایی

خوشا نماز محبت به باب رحمت تو

سلام سینه‌ی پر داغ و اذن رسوایی

کنار حجره‌ی افسوس و بست دلتنگی

وضوی نور و تماشا به حوض دریایی

مرا به خود طلب آقا وگرنه شرم حضور

اسیر خاک سکوتم کند به هر جایی

مهر ماه 1400 ؛ 30 صفر 1443 ؛ سالروز شهادت امام رئوف

 

الهام بخش ابیات بالا، متن زیر است

از آخرین قرار عاشقانه ما چند سالی می گذرد.
یادتان هست سال هزار و سیصد و تنهایی؟
من و شما و عشق،
سر قرار همیشگی وصل، ساعت دلتنگ و نیم؛
رواق پر داغ سینه ام،

صحن بی شکیبی دستانم، بست حسرت، حجره افسوس، کنج دنج دلتنگی!

چقدر می گذرد از آخرین سلام و خداحافظی اشکانه‌مان.
از آخرین دق الباب عاشقانه در باب الجواد.

از آخرین وضوی نور در حوض دریایی مشرف به باب الرضا.
از آخرین اقامه نماز محبت در جوار سایه رحمت شما.
از آخرین دیدار عاشقانه و از آخرین نگاه غریبانه.
از همان آخرین نفسی که نگاه بیابانی ام در نگاه دریایی شما گره خورد.

و شرم رنج جدایی بود که از چشمانم می چکید.

یادش بخیر آخرین روزی که از دست بلند شب رها شده بودیم.
یادش بخیر آخرین طلوعی که به سرخی یک غروب، غمگین بودم.

حالا بی رمق در پشت در انتظار، روی پله برقی بی قراری نشسته ام.
دوباره بی صبرانه منتظر دعوتنامه ام.

هنوز هم امید دارم که برای حضور در مهمانی کریمانه خود بخوانی ام.
من محتاج نوازش های نورانی شما در لحظه نیایشم.

بـــــه امـــــید آن روز...